این مجالسی که ماهی یکبار به صرف میوه و شیرینی و بعضا یک شام سبک برگزار می شد، برای همه ی اهالی آپارتمان، مهم و عزیز بود، چرا که همدیگر را می دیدند و درباره ی مشکلات آپارتمان و محله، رو در رو صحبت می کردند و دوستی ها و پیوند ها محکم و محکم تر می شد، از طرف دیگر، انسان نیازمند تذکر و یادآوری معنویتی است که در زندگی مادی امروز، کمرنگ تر و پُرنیازتر می شود.
در یکی از همین مجالس ماهیانه، حاج آقای سخنران، از چند پسر بچه که آنجا بودند، نام فوتبالیست های معروف را پرسید، همه برای پاسخ دادن و نشان دادن اطلاعات فوتبالیشان، از یکدیگر پیشی می گرفتند، از نام و شهرت و این که فلان بازیکن در کدام تیم بازی می کند و در چه فصلی و در چه تیمی با چه مقدار قراردادی مشغول بازی شده، گرفته تا سایز کفش پایشان و …همه را در دایره ریختند!!!
حاج آقا با تعجب نگاهی به جمع کرد و بعضی پدران هم خودشان را گرفتند که "حاجی ببین پسر من چه اطلاعاتی دارد"، و بعضا هم اطلاعات پسرشان را تکمیل می کردند و می خواستند که از جمع پسرها عقب نمانند و خودی نشان دهند!
حاج آقا احسنتی گفت و بعد از چند لحظه، سوال بعدی را مطرح کرد، نام چند دانشمند بزرگ شیعه را نام ببرید، معاصر نه، از همان 1400 سال پیش تاکنون...
سکوتی سنگین در مجلس جا خشک کرد، همان شیرهایی که چند لحظه پیش می غریدند و تصور می کردند که چقدر مردند و چقدر اطلاعات دارند، همان ها موش شدند و با بُهت و تعجب به یکدیگر نگاه می کردند، بزرگترینشان، با کمی فکر و تپق زدن، علامه امینی نویسنده ی کتاب الغدیر را نام برد و پسری دیگر، نام محمد باقر مجلسی نویسنده ی کتاب بحارالانوار را، همین!
سپس حاج آقا نام چند دانشمند علمی ایرانی را پرسید، اکثرا نام رازی و بیرونی و ابن سینا را بر زبان آوردند و از معاصران هیچ اطلاعاتی نداشتند!
سوال بعدی مخصوص خانم ها بود، چند خانم برجسته و دانشمند، یا در زمینه ی مذهب و یا در زمینه ی علمی را نام ببرید، پچ پچ ها شروع شد، مگر خانم دانشمند هم داریم؟؟؟
بعد از سکوتِ سردِ مجلس، حاج آقا نام ده ها دانشمند مذهبی و علمی ایرانی از زن و مرد را همراه با رشته شان و این که چه کار مهمی انجام دادند و چه اکتشافات و اختراعاتی داشتند و چه افتخاراتی برای دین و کشورشان به ارمغان آوردند، ذکر کرد.
شاید اگر همان لحظه هم مجلس به پایان می رسید، همه برداشت پرباری از مجلس داشتند، اما حاج آقا از این موضوع استفاده کرد و تذکر جالبی به اهالی آپارتمان ما داد، این که برای چه کسی زندگی می کنیم؟ به کجا می رویم؟ هدف ما از زندگی چیست؟
آمدنم بهر چه بود؟
واقعا به کجا می رویم؟ هدف ما از این که صبح ها از خواب بیدار می شویم، غذا می خوریم، خرید می کنیم، لذت می بریم، عصبانی می شویم، با دیگران ارتباط داریم، شب به خواب می رویم چیست؟ تفاوت من انسان با پشه چیست؟ تفاوت من مسلمان با فردی که در جای دیگری از جهان و به دور از فرهنگ اسلامی زندگی می کند، در چیست؟
خیلی وقت ها یادمان می رود که کیستیم و چیستیم، اینقدر در زندگی مادی دچار روزمُردگی می شویم که اصلا یادمان می رود برای چه آمده ایم!
به آثار تاریخی که سری می زنم، در خانه هایی که بزرگی و عظمت آنها یادآور قدرت صاحبانشان بوده، قدم می زنم، به این فکر می کنم که آنها کجایند؟ الان چه کار می کنند؟ بازهم آنها خانه ای با عظمت بر جای گذاشتند، من چه؟ من از خودم چه چیزی در این دنیا بر جای خواهم گذاشت؟
اینهمه خوردن و خوابیدن و تلاش کردن و ...برای چیست؟
داستان یک پشه معروف
پشه ها از ضعیف ترین و بی اهمیت ترین موجودات کره ی زمین اند، کسی نیست که آنها را دوست داشته باشد و از زیبایی و یا قدرت و یا پوست و مویشان خوشش بیاید، همانطور که می دانید عمر پشه ها بسیار کوتاه است، در حد دو تا سه روز، تازه اگر به مرگ طبیعی بمیرند و با دمپایی بر روی دیوار تبدیل به عکس برگردان نشوند!
از این قشر بی اهمیت و ضعیف، یکی سر بلند کرد و به معروفیت رسید، زندگی یکیشان با بقیه متفاوت شد و برای ما آدم ها الگو!
آنهم کسی که به یاری خدا و امام زمانش کوشید، یادتان نمی آید، همان پشه ی معروفی که به یاری حضرت ابراهیم و به دستور خدا در بینی نمرود که ادعاهایش گوش فلک را می کرد، فرو رفت و او را کشت!
خدا خواست یکی از بزرگترین قدرت ها و امپراطوری های جهان، به وسیله ی یک حشره ی ضعیف، نیست و نابود شود، زندگی این حشره، شاید از زندگی خیلی از ما آدمیان که ادعاها داریم، پربارتر و پر ثمرتر باشد!
تا به حال به این روایت توجه کردهاید؟
امیر عشق و کلام که باید درس هایش را با طلا نوشت و در گوشه و کنار دنیا آویزان کرد و مهمتر از همه این که به کار بست، در حکمت 147 نهج البلاغه می فرمایند:
...النَّاسُ ثَلَاثَهٌ: فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ، وَمُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاهٍ، وَهَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ، یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ، لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ، وَلَمْ یَلْجَئُوا إِلَى رُکْنٍ وَثِیقٍ...
مردم سه گروهند: علماى ربانى، دانشطلبان در طریق نجات و (پشه ها و مگس هایی که با باد به این طرف وآن طرف می روند) احمقانِ بى سر و پا و بى هدف که دنبال هر صدایى مىروند و با هر بادى حرکت مىکنند؛ آنهایى که با نور علم، روشن نشده و به ستون محکمى پناه نبردهاند...
منظور از «عالمان ربانى» انسانهایى هستند که علم و تقوا و معرفت الهى را در بر دارند و کار آنها تربیت شاگردان و پرورش روح و فکر آنهاست.
اما«مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاهٍ» به کسى گفته مىشود که رهبر و پیشوا و معلمى از علماى ربانى براى خود بر گزیده، کسی که در پی دانش است و در طریق نجات گام نهاده است.
اما گروه سوم، نخست از آنها به «همج» یاد مىکند. «همج» جمع «هَمَجَه» در اصل به معناى مگس کوچک است که اشاره به حقارت و بىارزشى آنهاست.
سپس از آنها به «رعاع» اسم مىبرد که جمع «رَعاعه» (بر وزن خرابه) به معناى افراد بى سر و پا و اوباش است.
در سومین یادکرد، آنها را افرادى بى هدف نام مىبرد که دنبال هر صدایى مىروند؛ امروز پاى پرچم ایکس سینه مىزنند فردا پاى پرچم دشمنش.
«ناعق» از «نعیق» به معناى صدایى است که چوپان براى راندن و نهیب زدن گوسفندان سر مىدهد. بعضى گفتهاند که در اصل به معناى صداى کلاغ است، در هر حال این گروه را به گوسفندان بى عقل و شعورى تشبیه مىکند که دنبال هر صدایى حرکت مىکنند.
در چهارمین توصیف ایشان را به موجودات سبک و بى ریشهاى مانند برگهاى خشکیده، پشهها و امثال آن تشبیه مىکند که همراه باد به هر سویى مىروند و این نیز دلیل بر بیوزنى و بیهدفى آنهاست که با هر نسیمى به سویى مىرود.
در پنجمین و ششمین توصیف که در واقع علت اصلى تمام مشکلات و بدبختىهاى آنهاست مىفرماید: آنها به نور علم روشن نشدهاند تا در مسیر ثابتى به سوى اهداف والایى حرکت کنند و نیز تکیهگاه محکمى ندارند که به آن چسبیده باشند تا نسیمها و حتى طوفانها هم نتوانند آنها را جا به جا کنند. اینها حال کسانى است که نه عالمند و نه متعلم، نه دانشمند و نه پیرو دانشمندان.
حال ما جزو کدام گروهیم؟
کارمند خدا شویم
اصلا دین و مذهب هم کنار بگذاریم، روانشناسان بر این باورند که بی هدفی و پوچ گرایی، اولین عامل افسردگی در دنیاست، ما باید برای زندگیمان یک هدف داشته باشیم، هدفی والاتر از سیر کردن شکم، خوردن و خوابیدن ...
یکی از مهمترین و زیباترین هدفها در زندگی، میتواند یاری خدا و امام زمانش باشد، هیچ کار سخت و طاقت فرسایی هم نیست، لازم به پوشیدن لباس جنگی و زره و کلاه خود نیست، این که اگر مغازه داریم، نیتمان را خالص کنیم، از کم فروشی و بداخلاقی و چیزهایی که میدانیم ما را از خدا دور میکند و ولیّ پاکش از آنها بیزار است، دوری کنیم.
اگر پزشکیم، به خاطر خدا کمی با بیماران مهربانتر باشیم و با خانوادههایشان بیشتر راه بیاییم، اگر معلمیم، برای تربیت یک نسل امام زمانی، تلاش بیشتری کنیم.
میتوانیم کتاب بخوانیم، فیلم ببینیم به این نیت که بتوانیم رشد کنیم و فرد موثرتری در جامعه باشیم.
و حتی تفریح کنیم، از زندگی لذت ببریم به این نیت که با روحیه شادتر و انرژی بیشتری به کمک ولیّ خدا برویم.
این نیت، رنگ دادن به زندگیست، کارمند خدا شدن است، در آن صورت اگر مخاطب ما هم قدر نداند و از ما تشکر نکند، ما اجرمان را از خدا گرفتهایم و جزو سربازان حضرتیم.
دوم آن که طبق روایت حضرت علی، یا باید استاد باشیم و به دیگران درس بدهیم، یا دانشجو و از استاد درس بپذیریم، باید باور کنیم که تمام بدبختیها و گرفتاریها از جهل ماست، نور دانش است که دلها را روشن می کند و از دامهای سیاه شیطان دورمان میکند.
اگر نمیخواهیم پشهای ضعیف و حقیر باشیم که زود نابود میشود، باید نگاهمان را به زندگی تغییر بدهیم، و بعد به کوهی بزرگ مانند امام زمان علیهالسلام، تکیه کنیم و بدانیم و باور کنیم که پشتمان به کوه گرم است.
یا علی...
زینب عشقی ـ امان 64